یلدا تعریف میکرد:
یه دفعه با فک و فامیل جمع بودن و تصمیم میگیرن که شام از بیرون سفارش بدن
یلدا تلفن میکنه به پیتزا فروشی ،تلفن رو که ور میدارن، این ور همه با هم هی سفارش میدن
یلدا میگفت من اصلان نمیفهمیدم کی داره چی میگه
میاد به همه بگه بابا ساکت من نمیفهمم چی میگین،هول میکنه به  یارو که پای تلفن بوده میگه:

من فدای شما بشم!!
پسره : (احتمالا ) نه خانم این حرفا چیه خدا نکنه!!

p.s: "من فدای شما بشم" دیگه شده تکیه کلام ما!!