هفته اولی که اومده بودیم توی این شهر جدید، با یه ماشین اجاره شده، در به در دنبال خونه بودیم
اصلآ هم نمیدونستیم این جا هائی که میگردیم خوبه یا بده
یه دفعه از جلوی یه سری خونه های یه طبقه که کنار هم بودن توی یه محوطه خیلی قشنگ و سر سبز رد شدیم
گفتیم بریم یه سر توش ببینیم چیه شرایطش
از بیرون که مثل بهشت بود، مثل یه شهرک در  یه فضای سبز بسیار شاعرانه توی شمال که انقدر قشنگه حاضری هر چقدر پول اجاره اش باشه بدی
خونه ها هر کدوم یه ترس کوچولو داشت که ۲ تا صندلی شیک هم گذشته بودن
خلاصه خیلی جلب توجه کرد
رفتیم تو
دیدیم که توش چقدر خوبه، میز های گرد گذشته،دورش صندلی چیده،همه اومدن دارن صبحانه میخورن ،میگن میخندن
ما بیشتر عاشق خونه هه شدیم
صحبت کردیم گفت ماهی ۵۰۰ دلار همه چی هم شاملش میشه از آب،برق،اینترنت،تلفن،استخر،... خلاصه فقط به جات سر کار نمیرفت!!!
خانوم مسؤل توضیح میداد و من و پدرام هر لحظه قیافمون بیشتر میشد
دیگه تقریبا داشتیم به مرحله امضای قرار داد میرسیدیم
که یهو زن گفت: برای مادر پدرتون میخواین؟
من و پدرام: نه واسه خودمون!!!
خانومه: اینجا سرای سالمندانه !!!!!
من و پدرام:(له شدیم)