مامان بابای روناک اومدن پیشش،
خیلی جدی گفت :آره، امروز تلفن کردم به روناک که بهش بگم چشمت در بیاد!
در حقیقت منظورش این بود که زنگ زده و گفته چشمت روشن!!! 
من: