توی مطب دکتر دانشگاه،همیشه یه سبد هست که توش ک.ا.ن.د.و.م. گذاشتن، همه هم اینو میدونیم اما روناک  یه دفعه میره دکتر،این سبد رو میبینه و به کل یادش میره که اینا چیه و تا آخر هم که میاد خونه یادش نمیاد که این چی بود بالاخره!
اومد خونه من کلی بهش خندیدم و دستش انداختم!
.
.
.
.
.
درست یک هفته بعد:
من مریض شدم و رفتم دکتر!
من هم به یک لحظه مغزم هنگ کرد و یادم رفت اینا چی بودن! بعد از یک ربع فکر کردن، تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که اینا شکلاتن! اما پیش خودم میگفتم نزدیک کریسمس که نیست، هیچ عید مذهبیشون هم که نیست، قطعا عاشق چشم و ابروی ما هم نیستن که شکلات مفت بذارن،پس اینا چین ؟!
خلاصه حالا منو صدا هم نمیکردن که برم تو مطب، حوصله ام  سر رفت مشغول قدم زدن شدم تو مطب، هی دور این میز قدم میزدم فکر میکردم این چیه! دیدم اینجوری نمیشه،گفتم یکیشو وردارم شاید فهمیدم!
حالا تصور کنید تو مطب همه نشستن من هی این "مثلا شکلات" رو پشت و روش رو نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم این چرا انقدر نازکه و چرا بسته بندی سیاه داره! چه وضعیه آخه!
دیگه داشتم بازش میکردم که شکلات رو بخورم که یهو عین این فیلما قیافه روناک که داشت ماجرای مطبش رو تعریف میکرد امد جلوی چشمم!
در راه برگشت به خونه به گندی که زده بودم  فکر میکردم و فهمیدم چرا اون دختره اونجوری نگام میکرد !!!!
تا من باشم کسی رو مسخره نکنم!!!!