بنفشه تعریف میکرد:
از طرف محل کارم قرار بود بریم یه شهر دیگه واسه یه جلسه و قبلش هم میخواستیم زمینی که مد نظر داشتیم واسه پروژه ببینیم
یه ضلع این زمین نزدیک آب بود و اصلان معلوم نبود که زمین گلیه و شل و ول!! ۲ پائی رفتم تا زانو تو گل!
حالا بعدش هم یه جلسه مهم داشتیم که به هیچ عنوان نمیشد با اون وضع رفت!
با مدیر پروژه رفتیم یه مغازه که من یه شلوار بخرم،از قضا شلوار گلی رو جا گذاشتم تو ماشینش
....
یه مدتی بعد تو یه جلسه توی تهران در حالی که همه همکارا هستن:
آقای مدیر : راستی خانوم مهندس، شلوار تون رو که اون روز تو ماشین من جا گذاشتین دادم خشک شوئی میفرستم براتون!!

بنفشه:
آقای مدیر:
بنفشه مجبور شد واسه همه تعریف کنه جریان رو که همه برداشت بد نکنن از اون جمله!!