تبلیغات
سوتی های جالب

سوتی های جالب

شنبه 16 اردیبهشت 1391

هفته اولی که اومده بودیم توی این شهر جدید، با یه ماشین اجاره شده، در به در دنبال خونه بودیم
اصلآ هم نمیدونستیم این جا هائی که میگردیم خوبه یا بده
یه دفعه از جلوی یه سری خونه های یه طبقه که کنار هم بودن توی یه محوطه خیلی قشنگ و سر سبز رد شدیم
گفتیم بریم یه سر توش ببینیم چیه شرایطش
از بیرون که مثل بهشت بود، مثل یه شهرک در  یه فضای سبز بسیار شاعرانه توی شمال که انقدر قشنگه حاضری هر چقدر پول اجاره اش باشه بدی
خونه ها هر کدوم یه ترس کوچولو داشت که ۲ تا صندلی شیک هم گذشته بودن
خلاصه خیلی جلب توجه کرد
رفتیم تو
دیدیم که توش چقدر خوبه، میز های گرد گذشته،دورش صندلی چیده،همه اومدن دارن صبحانه میخورن ،میگن میخندن
ما بیشتر عاشق خونه هه شدیم
صحبت کردیم گفت ماهی ۵۰۰ دلار همه چی هم شاملش میشه از آب،برق،اینترنت،تلفن،استخر،... خلاصه فقط به جات سر کار نمیرفت!!!
خانوم مسؤل توضیح میداد و من و پدرام هر لحظه قیافمون بیشتر میشد
دیگه تقریبا داشتیم به مرحله امضای قرار داد میرسیدیم
که یهو زن گفت: برای مادر پدرتون میخواین؟
من و پدرام: نه واسه خودمون!!!
خانومه: اینجا سرای سالمندانه !!!!!
من و پدرام:(له شدیم)

 

یکشنبه 27 فروردین 1391

اولین سفری که با دوستان تازه رفتیم، بعد از ۲ ماه آشنائی بود
هنوز  با هم خیلی جور نشده بودیم که من بخوام همچین سوتی بدم!!
توی اون سفر من از نظر سنی از همه کوچکتر بودم (با اختلاف ۱ سال)
و همه سر به سر من میذاشتن
این وسط شروین هم دنبال USB میگشت که یه سری عکس رو بریزه روی لپ تاپ!
بهش گفتم شروین بهت USB میدم به شرطی که بچه ها سر به سرم گذشتن طرف منو بگیر،گفت باشه!
خلاصه من USB دادم و اینم طرفداری نکرد از من
اومدم بگم: من الان توی اتاق بهت USB  دادم چرا طرفداری نکردی؟
به جایUSB گفتم "چیز"!!!

یکشنبه 27 فروردین 1391

دوستام دور هم جمع شده بودند برای یه جلسه که برنامه ریزی کنند برای مهمونی عید
نیما توی لیوانش tea bag بوده و ساناز توی لیوانش آب جوش
ساناز میخواسته به نیما بگه:
میشه tea bag رو در بیاری بزاری تو لیوان من؟ولی به جایtea bag و لیوان جفتش رو میگه "چیز"!!
حالا شما تصور کنید چه چیز افتضاحی از آب در میاد !!!

پنجشنبه 17 فروردین 1391

مامان بابای روناک اومدن پیشش،
خیلی جدی گفت :آره، امروز تلفن کردم به روناک که بهش بگم چشمت در بیاد!
در حقیقت منظورش این بود که زنگ زده و گفته چشمت روشن!!! 
من:

آرایشگاه

یکشنبه 7 اسفند 1390

مامانم پارسال حدود ۸ ماه پیش من بود و تقریبا ماهی ۱ بار میرفت آرایشگاه
بعد از حدود ۵ ماه من یه دفعه شانسی یکی از رسید های آرایشگاه رو پیدا کردم!
من:مامان جان خب یا انعام نده ، یا اگه میخای بدی زیاد بده،چرا ۳ سنت دادی؟!!!  
مامان: من همیشه ۵ دلار،۳ دلار تیپ میدم!
کاشف به عمل اومد که توی اون دستگاهشون باید عدد ۵۰۰ رو میزده که بشه مثلان ۵ دلار! مامان من تا حالا عدد ۵ رو میزده و به خیال خودش ۵ دلار بوده!!!
مامان:
من:
آرایشگره (احتمالا):

عشرت آباد

دوشنبه 17 بهمن 1390

یه دفعه مامانم آژانس میگیره بره وزارت امور خارجه بعد از اونجا هم میخواسته بره اداره نظام وظیفه ، وقتی میرسه به آقاهه میگه لطفآ وایسین من بر میگردم،
برمیگرده و میگه خوب دیگه بریم عشرت کده!!!
آقاهه: بله خانم؟؟؟
مامان: عشرت کده دیگه!!
آقاهه: منظورتون عشرت آباده؟
مامان:

بله!

گلپر

پنجشنبه 6 بهمن 1390

داشتیم با پدرام در مورد اینکه خیلی وقته سرما نخورده حرف میزدم
برگشت گفت: گلپر دود کن چشم نخورم!!!
من: دقیقن چی دود کنم؟!!!!
من: پدرام جان خب چه اصراری داری ضرب المثل به کار می بری  آخه؟!

سه شنبه 27 دی 1390

سعیده تعریف میکرد:
مهدی داشت توی سایت سفارت دنبال مدارک لازم برای تمدید پاسپورت میگشت،
گفت که باید ۳ تا عکس داشته باشی
من: ا ا ا ا یعنی ۳ حالت عکس میخواد؟؟؟؟؟
مهدی: آره، تمام رخ، این ور رخ، ان ور رخ, خانوادگی، با دوستان....

وقتی واسه من تعریف کرد گفتم میتونی آلبوم عروسیت رو بفرستی بگی قربون دستت، هر چی کرمته( با فتح ک و ر) خودت یه خوبش رو انتخاب کن به سلیقه خودت!!

سعیده:

دوشنبه 19 دی 1390

این سوتی مال  وقیته که من و پدرام با هم دوست بودیم و خیلی زیادددد  با مامانش رودرواسی داشتم.

پدرام همیشه میگفت باید توی قرمه سبزی سیب زمینی بریزی
من و روناک هم هیچ وقت حرفش رو باور نمیکردیم، همیشه میگفتیم آخه کی تو قرمه سبزی سیب زمینی میریزه!!این جمله رو هم همیشه با یه لحنی میگفتیم که یعنی آخه کدوم آدم عاقلی! 

خلاصه با روناک تصمیم گرفتیم یه دفعه  که مامان پدرام تلفن کرد ازش بپرسیم قضیه چیه !
من پای تلفن با مامان پدرام: (بعد از حال و احوال و اینا و مقدمات لازم برای رسیدن به بحث مورد نظر) آخه کی تو قرمه سبزیش سیب زمینی میریزه؟؟
مامان پدرام: من!
من:
من: لال بمیرم ایشالا (البته تو دلم اینو گفتم )
پدرام:
پدرام: حقت بود!


یکشنبه 18 دی 1390

باز هم الیزا تعریف میکرد :
با یکی از هم دانشگاهی ها که یه کمی هم رودرواسی  داشتم،از دانشگاه به سمت خونه میومدیم
تو راه برای اینکه حرفی زده باشیم از من پرسید که خونتون کجاست،
من هم میخواستم بگم یه condominium هست خونمون، اما به جاش گفتم:
یه ک.ا.ن.د.و.م. هست، خونمون اون جاست!!!
پسره:
الیزا :
توی مترو تا دم خونه فکر میکردم که این جمله من یه جوری بود،کجاش مشکل داشت؟
یهو وسط مترو زدم تو سرم: ای وای این چی بود من به پسر مردم گفتم آخه!!

یکشنبه 18 دی 1390

الیزا تعریف میکرد :
با یکی از دوستام کار فوری داشتم، ولی دوستم رفته بود نماز خونه دانشگاه داشت نماز میخوند، من هم مثل این بچه ها دلم داشت پر میکشید اصلان طاقت نداشتم صبر کنم نمازش تموم بشه،
دوستم هم کوتاه نمیومد که، هی طولش میداد
من هم آخر سر گفتم:
اه. اینم که داره نماز میثم تمار میخونه!
حالا همه وسط نماز خونه:

منم مونده بودم که اینا چرا وسط نماز زدن زیر خنده!



بعد ۵ دقیقه که همه خندیدن تازه ۲ زاریم افتاد که میثم نبود و جعفر بود، تمار نبود و طیار بود !!

پ.ن. وقتی این سوتی رو واسم گفت، گفتم حالا طیار بشه تمار انقدراشکال نداره،اما آخه میثم؟؟؟؟؟



چهارشنبه 14 دی 1390

تو ماشین نشستیم، پدرام داشت در مورد یکی از دوستاش که جدیدا توی فیس بوک کم پیدا شده حرف میزد
یهو گفت: سپهر هم که شده شتر دنباله دار!!
من:


پدرام:
منظورش ستاره سهیل بود! حالا نمیدونم کدوم کلمه اش  یه اپسیلون شبیه شتره!

پنجشنبه 8 دی 1390

دختر خاله ام داشته خونه رو جارو میکرده،
خاله ام بهش میگه: مروارید، مواظب باش اشغال نره تو جارو!!
* هنوز هم نمیدونم منظور خاله ام چی بود و اصولا هدف از جارو کردن چیه دقیقا!

مطب دکتر

پنجشنبه 8 دی 1390

توی مطب دکتر دانشگاه،همیشه یه سبد هست که توش ک.ا.ن.د.و.م. گذاشتن، همه هم اینو میدونیم اما روناک  یه دفعه میره دکتر،این سبد رو میبینه و به کل یادش میره که اینا چیه و تا آخر هم که میاد خونه یادش نمیاد که این چی بود بالاخره!
اومد خونه من کلی بهش خندیدم و دستش انداختم!
.
.
.
.
.
درست یک هفته بعد:
من مریض شدم و رفتم دکتر!
من هم به یک لحظه مغزم هنگ کرد و یادم رفت اینا چی بودن! بعد از یک ربع فکر کردن، تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که اینا شکلاتن! اما پیش خودم میگفتم نزدیک کریسمس که نیست، هیچ عید مذهبیشون هم که نیست، قطعا عاشق چشم و ابروی ما هم نیستن که شکلات مفت بذارن،پس اینا چین ؟!
خلاصه حالا منو صدا هم نمیکردن که برم تو مطب، حوصله ام  سر رفت مشغول قدم زدن شدم تو مطب، هی دور این میز قدم میزدم فکر میکردم این چیه! دیدم اینجوری نمیشه،گفتم یکیشو وردارم شاید فهمیدم!
حالا تصور کنید تو مطب همه نشستن من هی این "مثلا شکلات" رو پشت و روش رو نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم این چرا انقدر نازکه و چرا بسته بندی سیاه داره! چه وضعیه آخه!
دیگه داشتم بازش میکردم که شکلات رو بخورم که یهو عین این فیلما قیافه روناک که داشت ماجرای مطبش رو تعریف میکرد امد جلوی چشمم!
در راه برگشت به خونه به گندی که زده بودم  فکر میکردم و فهمیدم چرا اون دختره اونجوری نگام میکرد !!!!
تا من باشم کسی رو مسخره نکنم!!!!

دوشنبه 5 دی 1390

۲،۳ سال پیش با چند تا از بچه ها رفته بودیم خرید،من میخواستم واسه مامان و بابام لباس بخرم مثلا به عنوان سوغاتی،
یکی از بچه ها گفت این که زیره به کرمان بردنه!
منم اومدم از خودم دفاع کنم و بگم اصلان هم زیره به کرمان بردن نیست، اما هول شدم و جای "ک" رو با "ز" عوض کردم و گفتم!!

  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  

آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :