تبلیغات
سوتی های جالب

سوتی های جالب

تصادف

پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393

مهسا تعریف میکرد:
مامانم میخواسته جریان یه تصادف که تو تلویزیون دیده تعریف کنه اما هیچی از ماجرا یادش نبوده، این جوری تعریف کرده:
یه موتوری نفهمیدم کجا چی شد! آخ آخ اما خیلی حیف شد!   Smiley  

  • نظرات() 
  • شنبه 23 فروردین 1393

    شیما تعریف میکرد:
    با یه سری از دوستاش میرن خرید، یکیشون داروخانه کار داشته، میگه دیدیم دوستم از داروخانه اومد بیرون، از خجالت قرمز!!شکلک های شباهنگShabahang
    نگو رفته اون تو،یه سری ک.ا.ن.د.و.م دیده ،زرد با عکس موز!!!!! اینم فکر کرده آدامس موزیه!!!
    به آقاهه گفته اینا موزین؟؟
    یارو: بله
    =خوبن؟
    یارو: نمیدونم
    --شما امتحان کردین ببینین خوبن یا نه؟ شکلک های شباهنگShabahang
    یارو: نه من امتحان نکردم!
    --اگه  میشه یه دونه بدین من امتحان کنم!!    http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hallcandysmile.gif
    تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

  • نظرات() 
  • رون مرغ

    جمعه 22 فروردین 1393

    بنفشه تعریف میکرد:
    رفتن خونه گیسو اینا،بابای گیسو بهشون رون مرغ باربیکیو داده
    میخواسته از دست پخت بابای گیسو تعریف کنه، از اون طرف هم بگه که اصولاً رون مرغ دوست داره
    همه رو قاطی میکنه میگه: من خیلی دوست دارم رون دایی جعفر (بابای گیسو) رو بخورم!!!

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 21 فروردین 1393

    بچه ها داشتن با هم فوتبال دستی بازی میکردن
    آرش با ایمان تو یه گروه بودن، بعد ایمان می خواسته بگه:
    آرش که شوت میزنه من پاهای آدمک ها رو میبرم بالا، که توپ تا آخر بره
    اما به طرز بدی این جمله رو این مدلی میگه:
    آرش که میزنه من پاهامو میگیرم بالا که تا ته بره!!!!

    تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

  • نظرات() 
  • تاکسی

    یکشنبه 30 مهر 1391

    پدرام تعریف میکرد:
    از یه ساختمون اداری اومدم بیرون، دیدم یه تلفن اونجا گذشته مخصوص تلفن کردن به تاکسی
     یه عالمه هم شماره تلفن چسبونده بودن
    یه شماره تلفن بود که از همه بزرگتر نوشته بودن،منم دقیقن به همون زنگ زدم
    پدرام:?Can I have a taxi for downtown
    یارو:!!!!!Sir, you need to call  taxi agency , not CRIME STOPPER
    پدرام:

  • نظرات() 
  • دستشوئی

    جمعه 14 مهر 1391

    خونه ما:
    پدرام: من میخوام برام دستشوئی،کسی نمیخواهد بره؟
    گلزار: نه،نوش جان !!!!!
    من،گلزار،پدرام:

  • نظرات() 
  • شاعر

    چهارشنبه 12 مهر 1391

    نریمان تعریف میکرد :
    رفته بودیم خونه یکی از آشنا ها که با هم رودرواسی داشتیم
    آقای صاحب خونه ازم پرسید که : به نظر شما چرا اکثر شاعر ها شیرازی هستن؟
    نریمان: خوب آخه کاری نداره که، پاشون رو میندازن رو پاشون، یه شعری هم میگن دیگه!
    آقای صاحب خونه: البته من خودم شاعر هستم! اینجوری ها هم نیست!!
    نریمان:


  • نظرات() 
  • عکس بچگی

    پنجشنبه 26 مرداد 1391

    تارا یه عکس از بچگیش داره که من همیشه بهش میگفتم : تو این عکس مثل این بچه بد بخت های افغانی افتادی، من موندم خاله نوشین(مامانش) چرا این عکستو قاب کرده :دی
    حالا تارا تعریف میکرد:
    یه دفعه دوستم  با خواهرش و بچش اومدن خونمون، بعد تارا گفته مامان ببین سارا( بچه ) چقدر شبیهه بچگی منه؟
    خاله نوشین: اره راست میگی، برو اون عکست که آذین همیشه میگه شبیهه افغانی هائی بیار ببینن چقدر شبیهین!!
    تارا:
    تارا میگفت حالا من هر چی میخواستم درستش کنم بگم نه بابا آذین میگفت شبیهه ژاپنی هام، میگفت مامانم ول کن نبود هی میگفت نه بابا گفت شبیهه افغانی هائی!!
    دوست تارا: (احتمالا)

  • نظرات() 
  • سه شنبه 3 مرداد 1391

    سارا با یه سری از دوستاش میره طلا فروشی، یه گوشواره (از این میخی ها) میپسنده اما پایه گوشواره خیلی بلند بوده،
    میخواسته بگه : این پایش خیلی بلنده،شب ها که میخوابیم ممکنه فشار بیاره به پشت گوشمون درد بگیره
    اما به جای "پایش" و "پشت گوش" میگه "چیز"!!!!

    شما تصور کنید چه چیز افتضاحی از آب در میاد!!!

  • نظرات() 
  • یکشنبه 25 تیر 1391

    مروارید همیشه میگه خیلی تعارف بلد نیست، میگه اگه یکی خیلی تعارفی باشه من بلد نیستم ادامه بدم! چند تا کلمه مخصوص حفظم و به ترتیب به کار میبرم!
    حالا تعریف میکرد:
    یه دفعه مهمون داشتیم و موقع خدا حافظی طبق معمول مراسم تعارف بود:" خیلی ممنون،همه چیز عالی بود و ...."
    مهمون مذکور جای ۲ تا جمله تعارفی رو جا به جا میگه،مروارید هم جا به جا جواب میده!!
    مکالمه اینجوری میشه:
    مهمون: ببخشید زحمت کشیدین
    مروارید: خواهش میکنم زحمت دادین!!!!
    مهمون:
    مروارید:
    p.s از این ضایع تر هم میشه؟؟؟؟؟

  • نظرات() 
  • شنبه 16 اردیبهشت 1391

    هفته اولی که اومده بودیم توی این شهر جدید، با یه ماشین اجاره شده، در به در دنبال خونه بودیم
    اصلآ هم نمیدونستیم این جا هائی که میگردیم خوبه یا بده
    یه دفعه از جلوی یه سری خونه های یه طبقه که کنار هم بودن توی یه محوطه خیلی قشنگ و سر سبز رد شدیم
    گفتیم بریم یه سر توش ببینیم چیه شرایطش
    از بیرون که مثل بهشت بود، مثل یه شهرک در  یه فضای سبز بسیار شاعرانه توی شمال که انقدر قشنگه حاضری هر چقدر پول اجاره اش باشه بدی
    خونه ها هر کدوم یه ترس کوچولو داشت که ۲ تا صندلی شیک هم گذشته بودن
    خلاصه خیلی جلب توجه کرد
    رفتیم تو
    دیدیم که توش چقدر خوبه، میز های گرد گذشته،دورش صندلی چیده،همه اومدن دارن صبحانه میخورن ،میگن میخندن
    ما بیشتر عاشق خونه هه شدیم
    صحبت کردیم گفت ماهی ۵۰۰ دلار همه چی هم شاملش میشه از آب،برق،اینترنت،تلفن،استخر،... خلاصه فقط به جات سر کار نمیرفت!!!
    خانوم مسؤل توضیح میداد و من و پدرام هر لحظه قیافمون بیشتر میشد
    دیگه تقریبا داشتیم به مرحله امضای قرار داد میرسیدیم
    که یهو زن گفت: برای مادر پدرتون میخواین؟
    من و پدرام: نه واسه خودمون!!!
    خانومه: اینجا سرای سالمندانه !!!!!
    من و پدرام:(له شدیم)

     

  • نظرات() 
  • یکشنبه 27 فروردین 1391

    اولین سفری که با دوستان تازه رفتیم، بعد از ۲ ماه آشنائی بود
    هنوز  با هم خیلی جور نشده بودیم که من بخوام همچین سوتی بدم!!
    توی اون سفر من از نظر سنی از همه کوچکتر بودم (با اختلاف ۱ سال)
    و همه سر به سر من میذاشتن
    این وسط شروین هم دنبال USB میگشت که یه سری عکس رو بریزه روی لپ تاپ!
    بهش گفتم شروین بهت USB میدم به شرطی که بچه ها سر به سرم گذشتن طرف منو بگیر،گفت باشه!
    خلاصه من USB دادم و اینم طرفداری نکرد از من
    اومدم بگم: من الان توی اتاق بهت USB  دادم چرا طرفداری نکردی؟
    به جایUSB گفتم "چیز"!!!

  • نظرات() 
  • یکشنبه 27 فروردین 1391

    دوستام دور هم جمع شده بودند برای یه جلسه که برنامه ریزی کنند برای مهمونی عید
    نیما توی لیوانش tea bag بوده و ساناز توی لیوانش آب جوش
    ساناز میخواسته به نیما بگه:
    میشه tea bag رو در بیاری بزاری تو لیوان من؟ولی به جایtea bag و لیوان جفتش رو میگه "چیز"!!
    حالا شما تصور کنید چه چیز افتضاحی از آب در میاد !!!

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 17 فروردین 1391

    مامان بابای روناک اومدن پیشش،
    خیلی جدی گفت :آره، امروز تلفن کردم به روناک که بهش بگم چشمت در بیاد!
    در حقیقت منظورش این بود که زنگ زده و گفته چشمت روشن!!! 
    من:

  • نظرات() 
  • آرایشگاه

    یکشنبه 7 اسفند 1390

    مامانم پارسال حدود ۸ ماه پیش من بود و تقریبا ماهی ۱ بار میرفت آرایشگاه
    بعد از حدود ۵ ماه من یه دفعه شانسی یکی از رسید های آرایشگاه رو پیدا کردم!
    من:مامان جان خب یا انعام نده ، یا اگه میخای بدی زیاد بده،چرا ۳ سنت دادی؟!!!  
    مامان: من همیشه ۵ دلار،۳ دلار تیپ میدم!
    کاشف به عمل اومد که توی اون دستگاهشون باید عدد ۵۰۰ رو میزده که بشه مثلان ۵ دلار! مامان من تا حالا عدد ۵ رو میزده و به خیال خودش ۵ دلار بوده!!!
    مامان:
    من:
    آرایشگره (احتمالا):

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :3
    • 1  
    • 2  
    • 3  

    آخرین پست ها


    نویسندگان



    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :